104-نه ماه توی دلم نه ماه بغلم
سلااااااام پسر قشنگ و شیرینم ![]()

واااااااای خدا اصلا باورم نمیشه که این منم . منم و 18 ماااااااااااه عاشقی با تو
گاهی اوغات انقدر زمان زود میگذره که باورش برای خودمم سخت میشه که به این زودی 9 ماااهه شدی انگار همین دیروز بود که از اومدنت توی دلم شوکه شدم ![]()
چه روزایی بود!
الان ماشالا هزاااااااااار ماشلا چشمم به کف پات برای خودت یه وروجک بلا سوخته ای شدی که نگوووووو
همش باید حواسم بهت باشه که خدایی نکرده اتفاقی واست نیفته
توی خونه با اینکه هنوز نمیتونی حرف بزنی ولی آهنگ صدات به رااههه و همش از توی گلوت صداهای بامزه در میاری و کلمات نامفهوم میگی و جیغ میزنی و گاهی پشت سر هم یه کلمه ی بی معنی رو که فقط خودت میفهمی مثل طوطی تکرار میکنی و دستم برنمیداری
منم که موسیقی صدای تو خوراک هرروزمه و با اینکه گاهی اوغات کلافم میکنه ولی عاااااااااااشقتم عاشق خودتو اون صدای جیرجیرکیت![]()
ماه پیش برای اولین بار یه کلمه رو درست گفتی و اونم بابا بود ! البته با لهجه ی شیرین شیرازی
خیلی جالب بود ولی علافه ی عجیبی به اوووووووووووووووو داری و ته همه ی حرفات و کلمه هات اوووووووو هست.
مثلا بابا رو میگی بووووووبوووووووو یا بااااااااااااا اااااااااا بووووووووووووو
منتظرم توی یه شکار لحظه های مناسب وختی داری اینجوری با لحجه آواز میخونی ازت عکس بگیرم البته اگه بذاری![]()
دیگه اینکه وااااااااااااااااااااااااااای دوستاااااااااااام از همتون ممنونم که اینقدر به یادم بودین واقعا واقعا نفسم بند اومد پیغاماتونو دیدیم و شدیدا خوشحال شدم.... این همه غیبتای منم خب دلایل مخصوص به خودشو داشت که حالا مفصل تعریف میکنم

عااااااااااااااشقتونم و توی این مدت خیلی خیلی به یادتون بودم . تو فکر تک تکتون

خیلی دلم میخواست وبلاگ مارتیارو سر وخت آپ کنم ولی این مشکلات نذاشتن و بیشترشونم مشکلات خونوادگیه که سر فرصت میام و همرو میگم
حالا هم از همونجایی که ول کرده بودم ادامه میدم و امیدوارم که اینبار فرصت کنم زود به زود بیام.
5 مااااه و نیمه بودی که یه شب توی خوابت با یه صحنه ی خیلی جالب روبرو شدم!
داشتم آشپزی میکردم و تورو هم توی کریرت گذاشته بودم تا کنارم باشی و حواسم بهت باشه . انقدر خسته بودی که نه غر زدی و نه گریه کردی چون تازگیا اصلا دوست نداری یه جای ثابت بند باشی
منم تو دلم قند آب میکردن که انقدر آروووومی و با خودم گفتم جوجوم خیلی خستشه و کلی قربون صدقت رفتم خلاصه که مشغول شدم و بعد از اینکه کارم تموم شد یه نگاهی بهت انداختم دیدیم خوابیدی ولی چه خوابیدنی
یکی از دستات آویزون تو هوا مونده بود یه حالتی که انگار یکیو بغل گرفتی و خوابت برده
..... از همه جالبتر اینکه هرچی نگات کردم و گفتم الان دستت میفته پاییییییییییین دیدم که نه بابا آقامون همچنان خانوم خیالیشونو تو آغوش گرفته و خبری از دست پایین افتاده نیست
منم فرصت و غنیمت شرمدم و سری عکس گرفتم!![]()
خوجبحال زنت جیگررررررررر رمانتیک مامان
عاشقتم![]()
یه 20 دقیقه ای رو به این حالت بودی و بعدش بردم رو تخت خابوندمت فیگورت عوض شد!
الهی فداااااااااااات بشم خوردنی من با این عشقولی های بامزت![]()
پ. ن : اولین خرابکاریتون هم شکستن دوربین مامان بود که هوااااااار تومنم قیمت داشت هدیه ی دایی رادینت
بلا سوخته دیگه هیچی رو نباید بدم دستت !
رادین بفهمه واویلاااااااست

پ. ن 2: مامان رستا تصمیم به ادامه ی تحصیل سفت و سخت گرفته و هم اکنون دانشجو میباشم به خاطر همینم با وجود مارتیا و درسا وخت سرخاروندن ندارم!
ولی سعی میکنم زود به زود بیام نه مثل قبل ولی یکمی بیشتر از این 2 ماه غیبت!


104-نه ماه توی دلم نه ماه بغلم 




